۱۳۹۳ آبان ۱۷, شنبه

گوهر عشقی نرگس را آزاد کرد!


‎.

صبحِ شنبه با دکتر ملکی از شیب زندان اوین بالا می رفتیم که به آتنا فرقدانی برخوردیم. او خبر نداشت که ما برای چه به سمت اوین می رویم. روز تاسوعا آزادش کرده بودند. و ما چه شادمانی ها کردیم از تماشای معصومیت این دختر. بالاتر که رفتیم دوستان لگامی به ما خبردادند که خانم نرگس محمدی و خانم گوهر عشقی به داخل دادسرا رفته اند.
سربازانی آمدند و دوستان ما را پراکندند. اما جمعی ماندیم. همسر آقای عبدالفتاح سلطانی و چند بانوی دیگر در بیرون ماندند و ما به داخل دادسرا رفتیم. در سالن انتظار دیدیم شیرزنی - گوهر عشقی - تنها در گوشه ای نشسته و سخت بی قرار است. به قول خودش: آمده بود که دختر خوانده اش را هر طور که شده وا برهاند. نرگس نبود. او را به داخل فرا خوانده بودند.
نیز آقای بهزاد نبوی را در آنجا دیدیم. آمده بود برای رفع ممنوع الخروجی اش. دو سه ساعتی که گذشت، سالن انتظار خلوت شد. نوشته ای به دست یکی از سربازان دادم و به وی گفتم: زحمت بکش و این نوشته را به سرپرست دادسرا بده. در آن نوشته آورده بودم: اگر نرگس محمدی تا ساعت چهار بعد از ظهر همین امروز آزاد نشود، ما در همین سالن باقی خواهیم ماند تا یک هفته تا یک ماه تا یک سال. و سرباز، مردانگی کرد و نوشته ی مرا برد و داد به دست منشیِ سرپرستِ دادسرا. گرچه پیش از این نامه، سه دوربینِ نصب شده در سالن، خبر حضور ما را به همه ی بالاتری ها رسانده بودند.
دو نفر از شاگردان محمد علی طاهری نیز آمده بودند. با دهانی روزه. در همراهی و همدلی با اعتصاب غذای استادشان. قرار داشتند تا مدتی روزه بگیرند و شباهنگام جلوی زندان اوین افطار کنند. برادر نرگس نیز بود. و دوستی از سندیکای صنفی معلمان. و جوان کاپشن پوش که تا پایان با ما ماند.
شیرزنِ ما، می غرید که وای به حالتان اگر نرگس بر نگردد. چه می کنی؟ چه می کنم؟ اینجا را به هم می ریزم. آبرو برایتان نمی گذارم. ستار مرا چهار روزه بردید و کشتید، من از کجا بدانم با دخترم چه می کنید؟ مادر سعید زینالی نیز آمد. جمعیتی شده بودیم برای خودمان. ساعت چهار و نیم عصر شد. با آقای دکتر ملکی و مادر ستار داشتیم برای ماندن و خوابیدن در سالن انتظار برنامه ریزی می کردیم که دیدیم: در کنار رفت و جمال مبارکِ نرگس هویدا شد. برایش کف زدیم. چه زلال و صمیمی. برادران بی انصاف، لقمه نانی به نرگس تعارف نکرده بودند تا آن ساعت.
نرگس به پنجاه پرسش بازجوها پاسخ داده بود. عمده ی پرسش ها در باره ی فعالیت های مدنی و صحبت های نرگس و لگام بود. دستخطی از قاضی صلواتی دیده بود با این محتوا: نرگس محمدی در اختیار نیروهای امنیتی قرار بگیرد برای تخلیه ی اطلاعاتی در مورد گروه لگام. و نرگس، دریغ از یک کلمه، هیچ از لگام نگفته بود. نرگسی که من دیدم، ایستاده بود بر قله ی غرور. پیروز بود و سرشار از نشاط. نرگس گفت: چپ و راست خبر می آوردند از حضور شما برای بازجو. جوری که یکی دو بار بازجو به من گفت: دوستانت هم اینجا هستند که. به نرگس گفتم: گوهر عشقی تو را آزاد کرد.
محمد نوری زاد
هفدهم آبان نود و سه - تهران

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر